مزدا جانمزدا جان، تا این لحظه: 5 سال و 3 ماه و 15 روز سن داره

مزدای مانای ما

۱۸۰ درجه به راست

تا اومدم بنویسم دستات رو کشف کرده ی و با یه حالت بامزه ای هی دنبالشون میکنی تا به دهن برسونی امروز صبح برای اولین بار غلت زدی و من خیلی سعادتمندم که شاهد این صحنه ی قشنگ بودم. مهمون کوچولومون آریوراد که فقط یه ماه و یه هفته از تو بزرگتره جیغ صبحگاهی سر داد و همین انگیزه ای شد برای غلتیدن تو. چند وقتی هم هست که آواهای قشنگی سر میدی و گاهی مابینشون "مام" با تشدید و گاهی سکون میم دوم به گوش میرسه. وقتی پشت هم شروع به آواز "آو" میکنی آدم دلش میخواد تمام وجودش گوش باشه و صدای تو رو ببلعه.      ...
9 مهر 1395

دلبسته ت شده م

یه حسیه که داره بینمون شکل میگیره, اسمش دلبستگیه, من به چشمای لبریز از زندگی و سرشار از سؤالت نگاه میکنم و لبخند میزنم, تو بهم لبخند میزنی, میخندی و حتی مثل قهقهه, صدادار. اونوقت منم با تمام وجود ذوق میکنم و باز میخندم و بهت لبخند میزنم. 
24 شهريور 1395

یه پرش جفت پا در زمان

دو ماهگیت مبارک عزیزدلم. در حالی برات مینویسم که واکسن دو ماهگی رو زدی و بعد از یه کم خواب و مقادیری جیغ و گریه که حسابی دستپاچه م کرد, توی بغلم خواب رفتی و حالا روی پام آروم گرفتی.  ...
10 شهريور 1395

چشمکی از بهشت

خنده های معنی دارت رو تحویلمون میدی, این یعنی که ما رو میشناسی و ارتباطمون دو طرفه شده!!هیچی شیرین تر از این نیست توی این روزای سخت و پر تلاطمی که مادری سه تا بچه رو تجربه میکنم, اونم در حالی که دو تا وروجک آخریم همه ش در حال پروندن اون یکی از خوابن و اجازه ی کوچکترین فراغتی رو هم کمتر میدن. یه بهووونه ی به این بزرگی واسه شادمانی و سپاس خدای بزرگم رو دارم. خنده هات مستدام کوچولوی من! ...
25 مرداد 1395

یک قرص ماه کامل

شمارگان عمر عزیزت از روز و هفته گذشت و فردا به ماه میرسه مزدای نازنینم! این یک ماه به بوییدن مداوم شمیم آسمانی تو, پایش ذره ذره ی حرکات صورت مینیاتوریت بهمراه قربون صدقه رفتنهای های پیاپی, انواع و اقسام چکاپ و اقدامات لازم برای حفظ و تأمین تندرستی تو, عادت کردن دوباره به بیخوابی و کم خوابی های متوالی, یافتن راههای بهتر برای خوابوندن و خوب خوابیدن تو و اهورا, کنار اومدن با بهوونه گیری های مقطعی اهورا و کنجکاویا و سر و کول بالا رفتناش وقت شیرخوردن, خوابیدن یا بیداری کردن تو, و یافتن راه چاره برای چالشهای جدید زندگی پنج نفره مون گذشت.  زندگی با همیناست که شیرین میشه و زندگی نام میگیره پسر گلم. یک ماهگیت مبارک ماه کوچولوی خونه! ...
9 مرداد 1395

هویت اصیل تو

وقتی شناسنامه ت رو باز کردم دلم ریخت. دلهره ی عحیبی سراسر وجودم رو در بر گرفت. یعنی وقتی بزرگ شدی چه احساسی نسبت به شناسنامه ت داری؟ چقدر اسمت رو دوست داری؟ نکنه هر وقت بازش میکنی آهی از ته دل بکشی و...  یعنی این اسمی که برات گذاشتم از سر خودخواهیه مزدای من!؟ یه بار برات نوشته بودم که نام بلندت رو چرا مزدا انتخاب کردیم ولی حالا که دیگه رسما این نام تو شده نگران شده م. دلم میلرزه که نکنه حرف و حدیث آدمایی که این اسم اصیل ایرانی رو نمیشناسن یا نمیخوان بشناسن اذیتت کنه یا اذیتمون کنه.  توی اتاق عمل که کادر خوش برخورد و پر انرژی پزشکی داشتن آماده ی سزارینم میکردن تا داروی بیهوشی اثر کنه و کاراشون انجام بشه کلی از بچه هام سؤال ...
20 تير 1395

اینگونه آمدی

مزدای مانای ما, به نام خداوندگار خرد, گامهای آسمانیش را بر زمین نهاد. بادا که نام بلندش را با اندیشه, گفتار و کردار نیکش به گیتی بنمایاند, آنگونه که خدایگونی و خدایگانی بشر را سزاست. ...
10 تير 1395

... نفس تا تو

شمارش معکوس قدمهات تا رسیدن به آغوشمم داره به پایان میرسه و من هنوز از شدت هیجان نمیدونم چی برای اومدنت بنویسسم نازنین.  تو پسرک صبور و آرومم که لحظه های بارداری رو با وجود داداش اهورای کوچولو که مدام مورد نوازشش بودی تجربه کردی. باور.کن اهورا خیلی میبوسدت و نازت میکنه. درسته که گاهی نادانسته در اثر وول خوردناش جور دیگه ای نواخته میشی ولی اون واقعا از سر ندونستناشه. نیروانام که داره روزا رو میشماره تا بهت برسه و بتونه ببیندت و بابایی و منم که گفتگو نداره چقدر منتظریم. به سلامتی و آرامش قدم به زمین بذار شازده کوچولوی پاک سرشت, مزدای عزیزم! ...
6 تير 1395