مزدا جانمزدا جان، تا این لحظه: 3 سال و 7 ماه و 22 روز سن داره

مزدای مانای ما

چون تندر و رعد، در برابر باد

دیروز سمیراجون می گفت کاش یه چیزی مث سربند ابری برات درست کنیم بذاریم دور سرت رو بگیره که هی میخوری زمین اون سر باشکوه و نازنینت کمتر ضربه بخوره. بس که این روزا در حال تحرک و تمرین ایستادن و طی این آخرین مرحله ی تکامل حرکتی ت تا راه رفتن هستی عزیزکم. البته انگولکا و یواشکی هول دادنای داداش اهورای نازنین هم در بالا بردن آمار زمین خوردنات بی تآثیر نیست دیگه. از برکات داشتن یه داداش پرتحرک که فقط یه سال و اندی ازت بزرگتر باشه یکیشم همینه مگه نه  ...
30 فروردين 1396

مادری با کار

با نه ماهه شدن تو, ایام حظ تمام من از بودن و لمس نوزادی تو بسر رسید نازنینم. حالا دیگه مامان باید بره سر کار. نمیتونم بگم این تنها راه پیش رو بود برای من ولی شاید بهترین گزینه ست که ایام باقی مانده تا بازنشستگی پیش از موعدم رو زودی تموم کنم و باز به آغوش گرم خانواده و شغل تمام وقت مادری مشغول بشم. امیدوارم خیلی بهت سخت نگذره و با خاله سمیرای پرستار خوب تا کنی. ماجرای مفصل ترش رو وبلاگ نیروانا و اهورا نوشته م.  ...
23 فروردين 1396

نه تمام

زادروز نه ماهگیت با جاده و راه شروع شد. سفر نوروزی رو که مشهد بودیم و خونه مادرجون و باباجان, به اتمام رسونده بودیم و به خونه برمی گشتیم. خدا رو شکر سفر با اتومبیل با سه تا بچه ی قد و نیم قد به اندازه ی ترسم از این ماجرا, وحشتناک نبود. به یاری و با توکل بر خودش, با برنامه ریزی و مدیریت زمان, و البته همکاری تو و خواهر برادر نازنینت, نیروانا و اهورا, مسافت نزدیک به هزار کیلومتر رو ساده تر و سریعتر از اونی که انتظار داشتیم طی کردیم. نه ماهگیت پر از شور و هیجان و اتفاق تازه طی شد. دو تا مروارید کوچولو حالا توی دهانت خونه دارن و چهره ی خواستنیت رو جذابتر کرده ن. "مامان" و "بابا" رو کامل و قشنگ ادا میکن...
12 فروردين 1396
1