مزدا جانمزدا جان، تا این لحظه: 4 سال و 2 ماه و 28 روز سن داره

مزدای مانای ما

اینک چهل سالگی

اینک در جان پناه چهل سالگی ام ایستاده ام تا نفسی تازه کنم. به راه آمده می اندیشم و نگاهم به قله ای ست که پس ابرها رسیدنم را به انتظار نشسته است.  کوهنورد نیستم ولی به کوه زدن را دوست دارم. شاعر نیستم ولی در هوای شاعرانه, نفس کشیدن را دوست دارم. نوازنده نیستم ولی نواختن احساس را دوست دارم.  شمع نیستم ولی عاشقانه و خاموش, روشنایی بخشیدن را دوست دارم. اصلا خود دوست داشتن را دوست دارم. هزار راه نرفته را نظاره میکنم که هر یک به کجایم می رساند, هزار تصمیمی که به مقتضای انسان بودنم, درست یا نادرست گرفته ام که مرا در این نقطه از زمان و مکان نشانده است... چهل سالگی ام را دوست دارم چرا که موسم برانگیخته شدنم به ...
15 ارديبهشت 1395

حس زیبای حضور تو

حرکات موزون و غیرموزونت رو مدتهاست حواله ی وجودم میکنی نازنین. دو تا پسر عزیز دارم که از درون و برون مینوازنم. اهورایی که از سر و کولم بالا میره حتی وقتی میخواد شیر بخوره و مزدایی که داره حرکات مداوم دست و پاش رو از الان تمرین میکنه توی شیکمم! خدایا سپاست که فرزندانم توان حرکت دارن و منو به چالش میکشونن برای همپایی شون.   آخرین سونوی تو نشون میده که سر و ته شدی و داری وارونه دنیا رو تجربه میکنی کوچولو!   فرصتی برای حرف زدن باهات پیدا نمیکنم عزیزم، منو ببخش که از سهم جنینیِ همصحبتی با تو برای گذروندن اوقاتم با اهورای کوچک گذاشته م، آخه حس میکنم وقتی تو دنیا بیایی شاید نتونم به اون که هنوز خیلی به آغوش و همراهی مدام من احتیاج...
8 ارديبهشت 1395
1