مزدا جانمزدا جان، تا این لحظه: 3 سال و 7 ماه و 22 روز سن داره

مزدای مانای ما

خیزش مزدایی

با شروع هشت ماهگیت انگار جهش بزرگی در تو پدید اومده. تمام وجودت رو تمرکز میکنی تا با ما در ارتباط باشی, اونم کلامی, و همه ی انرژیت رو با جیغ های رنگ و وارنگ بیرون میریزی. قربون نطق و کلامت بشم شیرینم. صدای گ گ رو ادا میکنی و وقتی بعد از تو تکرارش میکنم با تمام وجود میخندی. همچین زبون کوچولوت رو توی دهنت گلوله میکنی تا یه صدایی ازش در بیاد آدم حظ میکنه.  شبانگاه هجدهم بهمن, بابا و خواهری که خواب شبانه آغازیدن, تازه خوابیدنهای تو و اهورا پایان گرفت. اونوقت بود که توی اون تاریکی شب, غلت زدی و به شکم شدی و جیغهای نه چندان بلندی سر دادی و شادمانی میکردی. فقط اهورا بود که فهمید شادمانی تو بخاطر خیزشی هست که به عقب کردی, یعنی حرکت کردی, س...
28 بهمن 1395

هفت مزدایی

هفت گام بلند را چه زود برداشتیم مزدای نازنینم! و چقدر کم پیش میاد از اینهمه شیرینی که به لحظه هامون هدیه کرده ی بنویسم. دلنوشته هام برای تو به ثبت ماهگردهای تو خلاصه شده و اونم خیلی مختصر و تلگرافی. عزیزکم, قندکم که وقتی به روی من یا هر عزیز دیگه ای میخندی دلم برات ضعف میره, هفت ماهگیت ماه بارون! این ماه تجربه ی چشیدن طعم های مختلف, بزرگترین تجربه ت بود؛ اینکه دیگه محدود به خوردن شیر من نیستی و منم نباشم میشه یه جورایی اون شکم فندقیت رو سیر کرد تا حدودی بهم آرامش میده, که تو میتونی روی پاهای خودت وایستی و وابستگیت به من کمتر میشه. برعکس اهورا که اصلا با فرنی و شیربرنج حال نکرد و یه راست رفتیم سراغ سوپ و کته براش, تو عاشق فرنی و شیربرنج...
17 بهمن 1395
1