مزدا جانمزدا جان، تا این لحظه 2 سال و 5 ماه و 15 روز سن دارد

مزدای مانای ما

شی بای بای

فکر نمیکردم بعد از سه و سال و نیم ایفای نقش مادری در زمینه تغذیه ی تو و اهورا با شیر خودم، پروسه ی اولین جدایی تو و قطع شیردهیم به همین راحتی باشه. یادمه برای نیروانا و اهورا خیلی در این زمینه با خودم درگیر بودم و از بزرگترین دغدغه هام طی این مرحله بود. برای تو هم همینطور دغدغه داشتم ولی شاید بدلیل تجربه و یا اینکه خیلی تدریجی تر انجام شد و هم اینکه نشانه های لزومش رو خیلی واضح تر دیدم، با آرامش و عزم و اطمینان بیشتری انجام شد. از بعد از عید نوروز وعده های شیرت خیلی کمتر شده بود ولی بودن روزایی که دائم بهم چسبیده بودی و با هر اندک ناراحتی که داشتی به همین شیوه ی چسبیدن به سینه ی من خودت رو آروم میکردی و در واقع تغذیه ی روانی میشدی تا جسمی. ا...
11 مرداد 1397

قطار دو سالگی

به همین سادگی و شیرینی قطار عمرت را از ایستگاه دو سالگی گذراندیم.  پسرکم هر چه پیشتر بروی بیشتر می یابی که همه ی شیرینی زندگی به باهم بودنها و صمیمیت ها و عشقهاست.  همه ی هیاهوی پوچ این روزگار در هوهو چی چی قطار شادمانیهایت گم باد.  پی نوشت سپاس از سمیرای عزیز که هُماروز تولدش با تو یکی ست و سخاوتمندانه جشنش را با تو و ما قسمت کرد. سپاس فرشته ی عزیز که بیش از یک سال است که چشممان و کاممان به هنرش روشن و شیرین است.  سپاس از مدرسه طبیعت بابامسعود عزیز که به برکت حضورش فرصت شادی مان دوچندان شد. ...
21 تير 1397

دو سالگیت درخشان

تمام حس شاعرانه ام را هم که جمع کنم به پای حجم غزلهای شیرینی که در بند بند وجودت جاری ست نمی‌رسد قندک من! اصلاً چطور میشود با وجود تو ایستاد و لحظه ای چشمها را بست و واژه ها را بهم پیوند زد که حادثه ی باشکوه تولدت را به شور بنشینند عشق غلتان و مواج من! امروز سرخوشانه به نقطه ی دو سالگی ات می رسی و من همچنان مبهوتم که در این مجال اندک چه آسان انبوه دل ما را به تمامی ربوده ای گوشه ی دِلک! بسان خورشید دهمین روز تابستان هماره داغ و درخشان باش و بر ما عشق بباران خداوندگار خرد خانواده! ...
10 تير 1397

آغاز سؤال و سلام

از چهارشنبه عصر که بردمت دکتر و بعدشم یه سَری توی یه فروشگاه بزرگ چرخیدیم شروع کردی به اولین پرسش زندگیت: این چیه؟! و مدام انگشت کوچولوت رو اینور اونور اشاره میکنی و هی تکرار این پرسش زیبات. اونقدر که دیگه کم میارم و کلافه میشم و میزنم زیرش که چمیدونم دیگه بابا، هر چی هست. امیدوارم که به پاسخ همه ی سؤالهای زندگیت برسی و البته اونقدری حوصله و تأمل و مهارت فرزندپروری در من مونده باشه که پرسشگر توانایی بار بیایی. تعطیلات عید فطر بعد از سه سال رفتیم بم خونه ی عمو علی اینا و اونجا هم شاهد شکوفایی زیبایی در تو شدیم. دست کوچولوت رو بالا میاری و یه سلام شیرین نثار آدم میکنی و یا چند سلام شاد و پشت سر هم رگبار میشه روی دلمون. آخه اینهمه خوشبخ...
28 خرداد 1397

بازیگوشانه

یعنی مزدا نمیدونم این شور و انرژی بالارفتن در تو از کجا تقویت میشه. هیچ ارتفاعی در خونه یا بیرون خونه نیست که نخواهی تجربه ش کنی. حالا دیگه با اهورا یه تیم تشکیل دادین که خیلی جفت و جوره و همه مدل کاری میکنه تا یا خنده و فریاد شادی مامان رو از ابتکار و خلاقیت گروهی تون دربیاره یا جیغ بنفشش رو از بهم ریختن اوضاع.‌ هر چی که باشه دلم از اینکه با هم کودکی و تجربه میکنین خوشه و وقتی نیروانا هم، همبازی تون میشه که دیگه جشن ها در دلم برپاست. از بازی های دونفره یا سه نفره ی اوقات خوشتون آب بازی توی حمومه، ماشین بازی و هول دادن ماشیناتون دنبال هم، رقص و پایکوبی، لگو ساخت و پاخت کردن و هی بهمش ریختن، فشن شوی لباس، با همدیگه پای برنامه های خ...
19 ارديبهشت 1397

دو رگه

با لهجه ی مشهدی از خواسته هات میگی، "مُخوام" و کرمانی بله گفتن رو مشق میکنی "ها". فقط دیدن میمیک صورتت وقت بیان این کلمه ها خودش یه لذت سرشاره. دایره ی واژگانت هر چه وسیع تر باد و برقراری ارتباطاتت هر چه گسترده تر. چه از این رگ چه از اون رگ! ایام عید که روسفیدم کردی بس که هر کی آغوش وا میکرد میرفتی بغلش و بی بهانه، طلب بوسه ی همگان رو اجابت می کردی. در این سن این روابط عمومی بالای تو نشونه ی خوبیه و خوشحالم از اين بابت. این حتماً مربوط به خوبیهای هر دو رگت هست عزیزکم! ...
18 فروردين 1397

دوسَ دَ

آرزومه این جمله ی معجزه گر "دوستت دارم" رو بارها و بارها از تو نازنینم بشنوم که به همه ی عشق ورزیدنیها نثار میکنی. امسال را با تکرار این جمله آغازیدی و بسیار نیکوفال هست دلبندم. همه ی ایامت پر از عشق و دوست داشتن. ...
10 فروردين 1397

شیرین زبان کوچک

آخر شبه و خاموشی زدیم. یهو اهورا یادش میاد بوس شب بخیر نداده و میپره روی تختی که من و تو خوابیدیم و بوسم میکنه. با تمام وجود میبوسمش و جون می گیرم. بعد خم میشه که تو رو هم ببوسه و یه ماچ آبدارم نصیب لپای تو میکنه. یهویی با صدای دلنواز و رسا یه "مَنون" از ته دل میگی و ای جون همه رو برمی انگیزی. عاشقتم که این روزا هر چی میگیم تکرار میکنی. یه چند تا واژه ی خوشگلی که ازت یادم مونده آذین این یادگاری میکنم. برای فرداهات که با یادآوریش قند آب کنیم توی دلمون. اَمَ : اهورا نیانا : نیروانا سَدی : سمیرا نَتُن : نکن دیتی : دلستر بیتکیت : بیسکوییت شُغا : شکلات اَشی : روشن اَین : آهنگ وفت : رفت مَنون : ممنون کَ : کله، سر [هر وقت ...
6 اسفند 1396

دارین دارین، ...

اهورا که کوچیک بود کارتون " پلنگ صورتی" رو خیلی دوست داشت، به اسم "دورین، دورین" میشناختش و تا آهنگش پخش میشد از هر جایی بود خودشو می رسوند جلوی تلویزیون. اونم وقتی بچه تر بود، حدود یه سال و اندی پیش. یه مدت پخش نمیشد تا اینکه اخیراً دوباره در حد یه کلیپ کوچیک شبا میذاره. انگار تو هم علاقه ی شدیدی بهش پیدا کردی و از اونجایی که عشق موسیقی هم هستی و با تمام توجهت گوش میکنی، ریتم آهنگش رو کامل یاد گرفتی. اینو چند شب پیش فهمیدیم، وقتی که با وجود بدو بدو ها و ورجه وورجه های تو سعی می کردیم دور سفره ی شام متمرکز باشیم و همون موقع هم پلنگ صورتی پخش شد. با تمام شگفتی دیدم داری همراهیش می کنی و میگی " دارین، دارین، ... "...
6 اسفند 1396